تبليغاتX
::. .::*کلبه هفتم عشق*::. .::

.::*کلبه هفتم عشق*::.

درباره وبلاگ

 
من غریبه دیروز .آشنای امروز و فراموش شده فردایم......
(نیما_1365_تهران)
 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

اون قدیم ندیما

 

هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته چهارم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384

 

پیوندها

 

سایت رضا صادقی
وبلاگ رضا صادقی
.::تنهای عاشق::.
.::شب رویایی::.
.::رفقا::.
.::فرشته تیرکمونی::.
.::کاخ تنهایی من::.
.::...با من از عشق نترس::.
.::مرگ عاشق::.
.::IBA blog::.
.::تبلیغات آی آر::.
.::سهم شب::.
.::خوانندگان پاپ ایرانی::.
.:: /|/ / /\/\ /-\ ::.

 

ارتباط با من

 
نام:
ایمیل:
سایت:
پیغام:
 

 
 

«یاهو»

 

«موزیک»

 
 

«لوگوی وبلاگ»

 

 

«آمار بازدیدها»

 
 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط نیما   |  ارسال به دوستان

.::*کلبه هفتم عشق*::.

 
 

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم! نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییم بر وجود سردم آتش می زند
کنارهم نشستیم . از من پرسید آیا تنهایی؟ گفتم نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامم تا اعماق وجودش نفوذ کرد. اوهم کسی بود که با رویا می زیست.پرسید آیا گمشده ای؟ گفتم: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسید: سفر می کنی ؟ گفتم: من همیشه در سفرم . پرسید:غریبی؟ گفتم: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسید: این اشک برای چیست؟گفتم:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسید: سکوت می کنی؟ نگاهش کردم؟!؟!؟! پرسید:این نگاه چیست؟گفتم:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد

این پست با ۱۰۰نظر پاک شد از کسایی که نظر داده بودن ممنون ببخشید

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
 

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
وصيتی دیگر

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود
الهي به اميد تو

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
هفت شهر عشق

سالها رفتند و من دیگر ندیدم             سروری نه قراری نه بهارل نه

 هفت شهر عشق را گشتم بدنبالش          از آنهمه گذشته، یادگاری نه

  تا که غربت یار من دربر گرفت            دل بهانه های خود از سرگرفت

     گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد      آتشم افسرد      غنچه های بوسهام      برعکس او پژمرد

باد یادِ عاشقانرا برد                          باد یادِ عاشقانرا برد

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
تقدیم به تمامی خسته دلان تنها
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟
تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه
بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 

 
2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384 توسط نیما   |  ارسال به دوستان
 
تقديم به آنهايي كه امشب را با تنهايي مي گذرانند
امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود
در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه بنظر میرسه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي ندخواهد داشت 
آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد
 تنهايي يعني . مرگ  ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران  ... يعني بي كسي
اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .....
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
هوای گریه دارم تو این شب بی پناه دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه

به سفر بايد رفت    سفری دور و دراز

               سفر از خويش به خويش    سفری پر احساس

                          که در آن عقل دخالت دارد     به سفر بايد رفت...

چو کس با زبان دلم اشنا نیست      چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد بهتر      که از یاد یاران فراموش باشم

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد لحظه های ویرانم را حس نکرد

در تمام لحظه ها از غم تنهاییم گریستم

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
دستم بگیر..................!!!

لبخندی باش در روز و شب من،درهم شکست از گریه لب من

بارانی باش براین تشنه کویرم

آهنگی باش در این خانه بپیچ،پژواکی باش از بگذشته که هیچ

آهنگی نیست در ناءیکه اسیرم

........

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد لحظه های ویرانم را حس نکرد

 تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی .....!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
به نام خداوند جدایی ها

 وقتی پا در این دنیا گذاردم

 به من اموختن مهربان باشم

 وقتی مهربانی کردم

  دوست داشتن را اموختم

 وقتی دوست داشتن را اموختم 

  به من نفرت را هدیه کردند

 وقتی نفرت را هدیه گرفتم

  به من تنهایی را پیشنهاد دادند

و حال که تنهایی را به خوبی خوب لمس کردم با خود میگویم ای تنهاترین تنها ها ای کاش قبل از یاد گرفتن مهربانی به من تنهایی را می اموختی و هیچ گاه نفرت را به من هدیه نمیکردی

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
اگر آدمی زندگی را دوست میداشت،هرگز در اول زندگی نمی گریست

 

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!

 گفتم کیستی؟

 گفت : غم .

 خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد.

 ولی حالا فهمیدم که :

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

در کلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی به انتظارم...پایان دهی .

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
نروووو....!!!!!!

تو هم بدون من نمیتونی دوام بیاری نرو

توهم مثه من تو غصه کم مییاری نرو

آه نروو

نرو، توهم میپوسی میمیری بی من نرو

توهم تؤون غم میگیری

ای من نروو آه نرو، نروووو

تو که میدونی من بی تو ، تو بی من یعنحسرت

تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت

تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی کم میشی

تو که میدونی هم آغوش غم میشی

نرو آه نروو نروووو                                                           دانلود کردن موزیک(1.75 MB)

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
در جستجوي عشق(احساس)

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه نگاهاي پر از مهرش پناه خستگي باشه

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
وصیت یه دوست
  اگه يه روز يه كسي بهت گفت دوستت دارم تو سعي نكن بهش بگي دوستش داري
 اگه گفت عاشقته سعي نكن عاشقش باشي
 اگه گفت همه زندگيش توايي سعي نكن همه زندگيت باشه
 چون يه روزي مي اد بهت ميگه ازت متنفره اون وقت تو نمي توني سعي كني ازش متنفر باشی

بهترين دوست اگر نيستي لا اقل بهترين دشمن باش
 غمخوارم اگر نيستي لااقل بزرگترين غمم باش
 هرچه هستي بهترين باش چون بهترينها در خاطر مي مانند
 پس در خاطرات بدم بهترين باش اي بي معرفت

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
نظر شما دوست عزیز چیه ؟؟؟؟؟

کلبه هفتم عشق

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است

                                           رندان  روزگار  خموشی  گزیده اند


چراااااااااااااااااا نظر نمیدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق را ديوانگی بايد
عشق را ديوانگی بايد

اگه كسي ديونه ات بود عاشقش باش

اگه عاشقته دوسش داشته باش

اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش يه لبخند بزن

اينطوري وقتي هميشه ازش يه پله عقب تر باشي

اگه يه وقتي خسته شد و يه پله ازت عقب موند تازه ميشيد مثل هم

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
نشانی
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟(سهراب سپهری)
                                                        دکلمه شعر از خسرو شکيبايي
                                                                            براي گوش کردن احتياج به برنامه ريل وان داريد
 
2 نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
این روزا......

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
              جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
(مریم حیدرزاده)

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 
به نام آنكه اشك را آفريد تا مرز بين وداع ، آتش نگيرد

*بنام خالق عشق*

  سلام امیدوارم هرجا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید
 خیلی خوشحالم که از این به بعد از طریق این کلبه میتونم باشما عزیزان در ارتباط باشم.
 خداکنه این حسی که الان دارم فروکش نکه, همیشه با همین احساس شوروشوق نوشتن وادامه بدمو   شما دوستان عزیز هم منو در این کلبه یاری کنید.
من در اینجا شعرو عکس و....قشنگی که هرجا ببینم یا به ذهنم برسَرو براتون میزارم.

(خداکنه خوشتون بیاد)

 

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384 توسط نیما  |   |  ارسال به دوستان
 


امیدوارم تونسته باشم رضایت شما دوست عزیز را جلب کرده باشم  nima jOoOn
abitarin_setareyedosty@yahoo.com